Monday, February 22, 2010

عكسي كه ماندگار مي شود؛ شجاعت یعنی این - محمد یوسف رشیدی را دریابیم

عكسي كه ماندگار مي شود؛

شجاعت یعنی این

لطفا این اطلاعات را در اختیار همه قراردهید

با معروف شدنش،

شانس زنده ماندش در زندان افزایش خواهد یافت.


http://1.bp.blogspot.com/_ctJt08EAO2c/Sxin7Gs-ZtI/AAAAAAAAFHE/4zTxZtp8s2U/s1600/10968_1116120878180_1681717737_229299_2004968_n.jpg
محمد یوسف رشیدی مورخ 6/9/88 در خانه پدری خود در نوشهر توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد و تنها خبری که از خانواده اش در اختیار دوستان وی قرار گرفته است خبر اعتصاب غذای او در بازداشتگاه اداره ی کل اطلاعات اطلاعات استان مازندران است. محمد یوسف رشیدی یکی از فعالان دانشجویی چپگرای دانشگاه صنعتی امیر کبیر تهران است که در اعتراضات دانشجویی علیه حضور احمدی نژاد در دانشگاه نقش برجسته ای داشت و از زمان سخنرانی محمود احمدی نژاد در دانشگاه پلی تکنیک در تعلیق از تحصیل به سر می برد. او در هنگام سخنرانی احمدی نژاد پلاکارد بزرگی را در مقابل او بالا برده
بود که روی آن نوشته شده بود:«رئیس جمهور فاشیست، پلی تکنیک جای تو نیست

Sunday, February 21, 2010

کارو که بود ؟

کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامي اما براي اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهاي اجتماعي است که فقر در آنها بيداد مي کند.
کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقي آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را مي توان نام برد.
اين شاعر حساس بنا به گفته اي در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگي دست به خود کشي زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد مي کند .

در گوشه اي از اين وصيت نامه آمده است: مي دانم پس از مرگم ثروتمندي ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتي بر شهرتهاي کذائي خود، به خاک بسپارد....

...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ي رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهاي نويسندگي من است، در هم بدريد! و پاره هاي سرگردان لاشه ي مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من مي خواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهاي کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه اي از درگاهتان سير نشد!...

من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگي من نيست! مرگ من ، انتقامي است که زندگي من ، از جعل کننده ي نام خودش مي گيرد؟. من ميميرم تا زندگي زير دست و پاي مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگي است که نمي خواهد بميرد...!

از معروفترین سروده های کارو ، حاجی فیروز است که آن را در زیر می آورم :

*حاجی فیروز*

ای کسانی که در این کشمکش عید سعید
سر خوش و می زده با روی سپید
غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول
به سیاهی شب بخت بدم می خندید
می نپرسید چرا؟
از چه این هموطن لخت به این صورت زشت
رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه
آری ای هموطنان
سرگذشتیست مرا تیره در این روی سیاه

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید
غم پنهانی من گوش کنید
در دل آتش فقر
در غم خاموشی
وز همه تلخی جانسوز که یک عمر کشید
قلب من بس که تپید
قلب من بس که شکست
نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید
هوسم بسکه به مغزم کوبید
پای یک مشت ستمکار فرومایه پست
بس که برخاک سیاهم مالید
مثل یک قطره سرشک
ازدل خون
زندگی بر لب چشمم غلطید
با سر آهسته زمین خورد و تن سرد زمین
لاشه مرده روحم بوسید
وندر آغوش به هم کفته وهم و جنون
مغز بیچاره بختم پوسید
نفسم....
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم

نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید
به چه کار آیدم این چشمه خون
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره
از کف سینه ام آرید برون
ببرید...
ببرید در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ای هموطنان
چشمه عشق در این ملک سراب است سراب
پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب
عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب
جور بر مردم بد بخت صواب است صواب
آه ای چشم زمین قافله سالار زمان
باز گو با من سر گشته خور عالم تاب
آدمیت به کجا رفته کجا رفته شرف
کو حقیقت ز چه رو مرده چرا رفته به خواب
این چه رسمیت چه نظمیست چه وضعیست خدا
سبب این همه بد بختی عم کیست خدا
جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیادست در آن حق وستمکار سوار
سر نوشت همه بازیچه مشتیست عیار
سر زحمت به طناب عدم از دار به دار
زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار
فقر می باردش از هر در و از هر دیوار

زندگی پول نفس پول هوس پول هوار
قدرتی کو که بر آید ز پس پول هوار
هموطن خنده مکن بر رخ این حاجی خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز
کت من در گرو عید گذشته است هنوز
به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بد آخر که چه باشد نوروز
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک زنگ به زنگ
که تف بر تو محیط شرف آلوده به ننگ
هفت سین من که چه سینی و چه هفت
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سرسنگ
آری ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین
هفت سین کی به جهان کسی بهتر از این

دیده هر سو که بیفتد ز یسار و ز یمین
سایه فقر سیه کرده سرو روی زمین
سبز برگ در ختان همه بی لطف و حزین
لاله را ژاله صفت اشک الم گشته عجین
زن غمین پیر غمین بچه غمین
وه که سرتاسر این ملک ستمدیده زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار
شیون و درد و فغان داده به سر باد وزان
جای می خون سیه می چکد از چشم رزان
این که چیزی نبود هموطنان بدتر از
عجب اینجاست که افتاده زپا چرخ زمان
کی فلک دیده به خود
فصل خزان بعد خزان

یادش گرامی

Monday, February 1, 2010

خفت و ذلت تا به کجا ؟

گاهی لازم است قدرت مردم را یادآوری کرده و به رخ بکشیم .
با نگاهی گذرا به وقایع اخیر براحتی میتوان به عمق ذلت ، حقارت و ضعف جمهوری اسلامی - کشوری که ادعای ابرقدرتی دارد - پی برد .
مسابقه فوتیال دوستانه در مالزی ، مسابقه فوتسال در بلژیک و اخراج مفتضحانه فیلمبردار ( جاسوس و مزدور ) جمهوری اسلامی ، ارکستر صلح و امید ! در هلند و دست آخر مراسم روز 11 بهمن در محل نوفل لوشاتوی پاریس ، تنها برخی از مراسم برگزار شده توسط جمهوری اسلامی است که با حضور سبز مردم به محل نمایش اقتدار مردم و ذلت ابرقدرت خودخوانده تبدیل شدند .
این وقایع را نباید دست کم گرفت و بسادگی فراموش کرد . برعکس باید تا میتوان به یادآوری چندباره این وقایع پرداخت و به تقویت روحیه مردم کمک کرد .
جمهوری اسلامی دیگر هیچ غلطی نمیتواند بکند . دیگر نه روز قدس دارد ، نه عاشورا دارد ، نه 13 آبان دارد و باور بکنید یا نه ، حتا 22 بهمن هم ندارد . و تنها معنی این همه ذلت و خفت دو کلمه است : قدرت مردم ! همین
زنده باد آزادی
پاینده باد ایران