Wednesday, March 17, 2010

پاسخ مردم ایران به آخرین اظهارات آقای اوباما در خصوص حل مشکلی بنام ایران

آقای اوباما یک بار دیگر سنت شکنی کرد و آن عبارت بود از مصاحبه با شبکه فاکس نیوز ! شبکه ای که بدلیل صراحت لهجه در انتفاد از دولت آمریکا هرگز این شانس را نیافته که مجری انجام چنین مصاحبه ای باشد . از اینها گذشته ، آنچه در این مصاحبه قابل تأمل بود و بالطبع سریعاٌ در صدر اخبار همه شبکه های خبری از جمله شبکه ها و سایت های خبری فارسی زبان قرار گرفت اظهار نظر ایشان در خصوص حل مسئله اتمی ایران بود . آنجا که اعلام کردند " حل مسئله هسته ای ایران مشکل است ولی باید آن را به هر شکل ممکن حل کنیم تا دچار مشکلی عظیم تر بنام رقابت هسته ای در منطقه نشویم " ( نقل به مضمون ) . آنچه من را وادار به نگارش کرد تنها یادآوری این نکته بود که به آقای اوباما بگویم : آقای اوباما ، حل مسئله ایران مشکل است اما کلید حل این مشکل تنها و تنها در کف با کفایت مردم ایران است و لا غیر و تا زمانی که کشورهای غربی - که سالهاست گول ظاهر جمهوری اسلامی را می خورند - قانع نشوند که ریشه اصلی مشکل ایران ، نبود یک حکومت مردمسالار و عدم آزادی های مدنی است ، هرگز راه به جایی نخواهند برد چرا که حتا اگر به فرض مثال بتوانند جمهوری اسلامی ( و نه ایران !) را قانع به تمکین در برابر قواعد بازی کنند ، تازه با مشکلی دیگر و در جایی دیگر روبرو خواهند شد . حکومتی که حتا به فرزندان کشور خودش هم رحم نمی کند ، قطعاٌ در به آتش کشیدن منطقه به هر شکل ممکن تردید نخواهد کرد .
زنده باد آزادی
پاینده باد ایران دمکراتیک

Thursday, March 11, 2010

فلسفه چهارشنبه سورى بروایت سياوش اوستا

فلسفه چهارشنبه سورى بروایت سياوش اوستا

سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود


يكى روز كاووس كى با پسر
نشسته كه سودابه آمد ز در
زناگاه روى سياوش بديد
پر انديشه گشت و دلش بردميد
زعشق رخ او قرارش نماند
همه مهر اندر دل آتش نشاند


سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور


سياوش كرده و او را فرا خواند:
كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش
نمائى مرا سرو بالاى خويش
بياراسته خويش چون نوبهار
بگردش هم از ماهرويان هزار
آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت:
هر آنكس كه از دور بيند ترا
شود بيهش و برگزيند ترا
زمن هر چه خواهى همه كام تو
بر آرم نپيچم سراز دام تو
من اينك به پيش تو افتاده ام

تن و جان و شيرين ترا داده ام


سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد


سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد
همانا كه از شرم ناورد ياد
رخان سياوش چو خون شد ز شرم
بياراست مژگان به خوناب گرم
چنين گفت با دل كه از كار ديو
مرا دور داراد كيوان خديو
نه من با پدر بى وفائى كنم
نه با اهرمن آشنائى كنم


سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت


سر بانوانى و هم مهترى
من ايدون گمانم كه تو مادرى


سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از

۱۲۰ جلد كتاب، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام
بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد


از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پيش تو
بگفتم نهانى بد انديش تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟
به پيش خردمند رعنا كنى
بزد دست و جامه بدريد پاك
به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
برآمد خروش از شبستان اوى
فغانش زايوان برآمد بكوى


در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند
سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد


سراسر همه دشت بريان شدند
سياوش بيامد به پيش پدر
يكى خود و زرين نهاده به سر
سخن گفتنش با پسر نرم بود
سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بود گردش روزگار
سرى پرز شرم و تباهى مراست
سياوش سپه را بدا نسان بتاخت
تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت
زآتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو بخشايش پاك يزدان بود
دم آتش و باد يكسان بود
سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند


سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد


يكى شادمانى شد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پرست
همه كامه دشمنان كرد پست
بدو گفت شاه اى دلير جهان
كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا
بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد
نبد بر در گنج بند و كليد!
اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام سيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند

Friday, March 5, 2010

یک دیوانه دیگر و انداختن سنگی دیگر در چاه

رسانه ها به نقل قول از کامران دانشجو ، وزیر علوم و فناوری : دانشگاهیان غیر همسو با نظام را اخراج می کنیم !
عجب !!! انگار این سریال دیوانه بازی عمله استبداد و نوکران دیکتاتوری و مزدوران دولت کودتایی حد و اندازه ندارد !
این بار هم این آقا که معلوم نیست در این بازار آشفته جمهوری اسلامی این حرف را از کجایش در می آورد !
اگر چه مطمئنم که به مصداق مثل معروف " سنگ بزرگ علامت نزدن است " این بار هم این آقایان هیچ غلطی نمی توانند بکنند ولی ایکاش حداقل این یک بار این آقا جرأت میکرد و این تهدید را عملی می کرد ! تا بر همگان و بخصوص بر خود این ابلهان ثابت میشد که چند درصد از دانشگاهیان - بعنوان نمونه ای از کل جمعیت کشور - با نظام مورد علاقه این آقا همسو هستند . تصورش را بکنید که مثلاٌ جمعیت دانشگاه تهران به تعداد چند ده یا حداکثر چند صد نفر ( آنهم از وابستگان ومزدوران رسمی و شناسنامه دار خودشان ) برسد ! آنوقت چه کسی میتواند این افتضاح به بار آمده را لاپوشانی و جبران کند ؟

Monday, February 22, 2010

عكسي كه ماندگار مي شود؛ شجاعت یعنی این - محمد یوسف رشیدی را دریابیم

عكسي كه ماندگار مي شود؛

شجاعت یعنی این

لطفا این اطلاعات را در اختیار همه قراردهید

با معروف شدنش،

شانس زنده ماندش در زندان افزایش خواهد یافت.


http://1.bp.blogspot.com/_ctJt08EAO2c/Sxin7Gs-ZtI/AAAAAAAAFHE/4zTxZtp8s2U/s1600/10968_1116120878180_1681717737_229299_2004968_n.jpg
محمد یوسف رشیدی مورخ 6/9/88 در خانه پدری خود در نوشهر توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد و تنها خبری که از خانواده اش در اختیار دوستان وی قرار گرفته است خبر اعتصاب غذای او در بازداشتگاه اداره ی کل اطلاعات اطلاعات استان مازندران است. محمد یوسف رشیدی یکی از فعالان دانشجویی چپگرای دانشگاه صنعتی امیر کبیر تهران است که در اعتراضات دانشجویی علیه حضور احمدی نژاد در دانشگاه نقش برجسته ای داشت و از زمان سخنرانی محمود احمدی نژاد در دانشگاه پلی تکنیک در تعلیق از تحصیل به سر می برد. او در هنگام سخنرانی احمدی نژاد پلاکارد بزرگی را در مقابل او بالا برده
بود که روی آن نوشته شده بود:«رئیس جمهور فاشیست، پلی تکنیک جای تو نیست

Sunday, February 21, 2010

کارو که بود ؟

کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامي اما براي اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهاي اجتماعي است که فقر در آنها بيداد مي کند.
کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقي آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را مي توان نام برد.
اين شاعر حساس بنا به گفته اي در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگي دست به خود کشي زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد مي کند .

در گوشه اي از اين وصيت نامه آمده است: مي دانم پس از مرگم ثروتمندي ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتي بر شهرتهاي کذائي خود، به خاک بسپارد....

...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ي رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهاي نويسندگي من است، در هم بدريد! و پاره هاي سرگردان لاشه ي مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من مي خواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهاي کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه اي از درگاهتان سير نشد!...

من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگي من نيست! مرگ من ، انتقامي است که زندگي من ، از جعل کننده ي نام خودش مي گيرد؟. من ميميرم تا زندگي زير دست و پاي مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگي است که نمي خواهد بميرد...!

از معروفترین سروده های کارو ، حاجی فیروز است که آن را در زیر می آورم :

*حاجی فیروز*

ای کسانی که در این کشمکش عید سعید
سر خوش و می زده با روی سپید
غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول
به سیاهی شب بخت بدم می خندید
می نپرسید چرا؟
از چه این هموطن لخت به این صورت زشت
رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه
آری ای هموطنان
سرگذشتیست مرا تیره در این روی سیاه

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید
غم پنهانی من گوش کنید
در دل آتش فقر
در غم خاموشی
وز همه تلخی جانسوز که یک عمر کشید
قلب من بس که تپید
قلب من بس که شکست
نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید
هوسم بسکه به مغزم کوبید
پای یک مشت ستمکار فرومایه پست
بس که برخاک سیاهم مالید
مثل یک قطره سرشک
ازدل خون
زندگی بر لب چشمم غلطید
با سر آهسته زمین خورد و تن سرد زمین
لاشه مرده روحم بوسید
وندر آغوش به هم کفته وهم و جنون
مغز بیچاره بختم پوسید
نفسم....
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم

نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید
به چه کار آیدم این چشمه خون
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره
از کف سینه ام آرید برون
ببرید...
ببرید در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ای هموطنان
چشمه عشق در این ملک سراب است سراب
پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب
عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب
جور بر مردم بد بخت صواب است صواب
آه ای چشم زمین قافله سالار زمان
باز گو با من سر گشته خور عالم تاب
آدمیت به کجا رفته کجا رفته شرف
کو حقیقت ز چه رو مرده چرا رفته به خواب
این چه رسمیت چه نظمیست چه وضعیست خدا
سبب این همه بد بختی عم کیست خدا
جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیادست در آن حق وستمکار سوار
سر نوشت همه بازیچه مشتیست عیار
سر زحمت به طناب عدم از دار به دار
زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار
فقر می باردش از هر در و از هر دیوار

زندگی پول نفس پول هوس پول هوار
قدرتی کو که بر آید ز پس پول هوار
هموطن خنده مکن بر رخ این حاجی خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز
کت من در گرو عید گذشته است هنوز
به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بد آخر که چه باشد نوروز
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک زنگ به زنگ
که تف بر تو محیط شرف آلوده به ننگ
هفت سین من که چه سینی و چه هفت
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سرسنگ
آری ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین
هفت سین کی به جهان کسی بهتر از این

دیده هر سو که بیفتد ز یسار و ز یمین
سایه فقر سیه کرده سرو روی زمین
سبز برگ در ختان همه بی لطف و حزین
لاله را ژاله صفت اشک الم گشته عجین
زن غمین پیر غمین بچه غمین
وه که سرتاسر این ملک ستمدیده زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار
شیون و درد و فغان داده به سر باد وزان
جای می خون سیه می چکد از چشم رزان
این که چیزی نبود هموطنان بدتر از
عجب اینجاست که افتاده زپا چرخ زمان
کی فلک دیده به خود
فصل خزان بعد خزان

یادش گرامی