Monday, February 22, 2010

عكسي كه ماندگار مي شود؛ شجاعت یعنی این - محمد یوسف رشیدی را دریابیم

عكسي كه ماندگار مي شود؛

شجاعت یعنی این

لطفا این اطلاعات را در اختیار همه قراردهید

با معروف شدنش،

شانس زنده ماندش در زندان افزایش خواهد یافت.


http://1.bp.blogspot.com/_ctJt08EAO2c/Sxin7Gs-ZtI/AAAAAAAAFHE/4zTxZtp8s2U/s1600/10968_1116120878180_1681717737_229299_2004968_n.jpg
محمد یوسف رشیدی مورخ 6/9/88 در خانه پدری خود در نوشهر توسط وزارت اطلاعات بازداشت شد و تنها خبری که از خانواده اش در اختیار دوستان وی قرار گرفته است خبر اعتصاب غذای او در بازداشتگاه اداره ی کل اطلاعات اطلاعات استان مازندران است. محمد یوسف رشیدی یکی از فعالان دانشجویی چپگرای دانشگاه صنعتی امیر کبیر تهران است که در اعتراضات دانشجویی علیه حضور احمدی نژاد در دانشگاه نقش برجسته ای داشت و از زمان سخنرانی محمود احمدی نژاد در دانشگاه پلی تکنیک در تعلیق از تحصیل به سر می برد. او در هنگام سخنرانی احمدی نژاد پلاکارد بزرگی را در مقابل او بالا برده
بود که روی آن نوشته شده بود:«رئیس جمهور فاشیست، پلی تکنیک جای تو نیست

Sunday, February 21, 2010

کارو که بود ؟

کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامي اما براي اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهاي اجتماعي است که فقر در آنها بيداد مي کند.
کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقي آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را مي توان نام برد.
اين شاعر حساس بنا به گفته اي در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگي دست به خود کشي زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد مي کند .

در گوشه اي از اين وصيت نامه آمده است: مي دانم پس از مرگم ثروتمندي ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتي بر شهرتهاي کذائي خود، به خاک بسپارد....

...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ي رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهاي نويسندگي من است، در هم بدريد! و پاره هاي سرگردان لاشه ي مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من مي خواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهاي کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه اي از درگاهتان سير نشد!...

من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگي من نيست! مرگ من ، انتقامي است که زندگي من ، از جعل کننده ي نام خودش مي گيرد؟. من ميميرم تا زندگي زير دست و پاي مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگي است که نمي خواهد بميرد...!

از معروفترین سروده های کارو ، حاجی فیروز است که آن را در زیر می آورم :

*حاجی فیروز*

ای کسانی که در این کشمکش عید سعید
سر خوش و می زده با روی سپید
غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول
به سیاهی شب بخت بدم می خندید
می نپرسید چرا؟
از چه این هموطن لخت به این صورت زشت
رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه
آری ای هموطنان
سرگذشتیست مرا تیره در این روی سیاه

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید
غم پنهانی من گوش کنید
در دل آتش فقر
در غم خاموشی
وز همه تلخی جانسوز که یک عمر کشید
قلب من بس که تپید
قلب من بس که شکست
نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید
هوسم بسکه به مغزم کوبید
پای یک مشت ستمکار فرومایه پست
بس که برخاک سیاهم مالید
مثل یک قطره سرشک
ازدل خون
زندگی بر لب چشمم غلطید
با سر آهسته زمین خورد و تن سرد زمین
لاشه مرده روحم بوسید
وندر آغوش به هم کفته وهم و جنون
مغز بیچاره بختم پوسید
نفسم....
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم

نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید
به چه کار آیدم این چشمه خون
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره
از کف سینه ام آرید برون
ببرید...
ببرید در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ای هموطنان
چشمه عشق در این ملک سراب است سراب
پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب
عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب
جور بر مردم بد بخت صواب است صواب
آه ای چشم زمین قافله سالار زمان
باز گو با من سر گشته خور عالم تاب
آدمیت به کجا رفته کجا رفته شرف
کو حقیقت ز چه رو مرده چرا رفته به خواب
این چه رسمیت چه نظمیست چه وضعیست خدا
سبب این همه بد بختی عم کیست خدا
جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیادست در آن حق وستمکار سوار
سر نوشت همه بازیچه مشتیست عیار
سر زحمت به طناب عدم از دار به دار
زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار
فقر می باردش از هر در و از هر دیوار

زندگی پول نفس پول هوس پول هوار
قدرتی کو که بر آید ز پس پول هوار
هموطن خنده مکن بر رخ این حاجی خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز
کت من در گرو عید گذشته است هنوز
به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بد آخر که چه باشد نوروز
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک زنگ به زنگ
که تف بر تو محیط شرف آلوده به ننگ
هفت سین من که چه سینی و چه هفت
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سرسنگ
آری ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین
هفت سین کی به جهان کسی بهتر از این

دیده هر سو که بیفتد ز یسار و ز یمین
سایه فقر سیه کرده سرو روی زمین
سبز برگ در ختان همه بی لطف و حزین
لاله را ژاله صفت اشک الم گشته عجین
زن غمین پیر غمین بچه غمین
وه که سرتاسر این ملک ستمدیده زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار
شیون و درد و فغان داده به سر باد وزان
جای می خون سیه می چکد از چشم رزان
این که چیزی نبود هموطنان بدتر از
عجب اینجاست که افتاده زپا چرخ زمان
کی فلک دیده به خود
فصل خزان بعد خزان

یادش گرامی

Monday, February 1, 2010

خفت و ذلت تا به کجا ؟

گاهی لازم است قدرت مردم را یادآوری کرده و به رخ بکشیم .
با نگاهی گذرا به وقایع اخیر براحتی میتوان به عمق ذلت ، حقارت و ضعف جمهوری اسلامی - کشوری که ادعای ابرقدرتی دارد - پی برد .
مسابقه فوتیال دوستانه در مالزی ، مسابقه فوتسال در بلژیک و اخراج مفتضحانه فیلمبردار ( جاسوس و مزدور ) جمهوری اسلامی ، ارکستر صلح و امید ! در هلند و دست آخر مراسم روز 11 بهمن در محل نوفل لوشاتوی پاریس ، تنها برخی از مراسم برگزار شده توسط جمهوری اسلامی است که با حضور سبز مردم به محل نمایش اقتدار مردم و ذلت ابرقدرت خودخوانده تبدیل شدند .
این وقایع را نباید دست کم گرفت و بسادگی فراموش کرد . برعکس باید تا میتوان به یادآوری چندباره این وقایع پرداخت و به تقویت روحیه مردم کمک کرد .
جمهوری اسلامی دیگر هیچ غلطی نمیتواند بکند . دیگر نه روز قدس دارد ، نه عاشورا دارد ، نه 13 آبان دارد و باور بکنید یا نه ، حتا 22 بهمن هم ندارد . و تنها معنی این همه ذلت و خفت دو کلمه است : قدرت مردم ! همین
زنده باد آزادی
پاینده باد ایران

Wednesday, January 27, 2010

بهترین روش برای آکسیون بیست و دوم بهمن کدام است ؟

هر چه به روز بیست و دوم بهمن ماه نزدیک می شویم التهاب و هیجان در نزد هر دو گروه بیشتر و بیشتر می شود . انگار داربی یا شهرآورد - که البته امیدوارم این بار " کشورآورد " باشد - در پیش است . به دلایل و شواهد زیاد می توان آثار ترس و وحشت را در گفته ها و تهدیدهای دیکتاتور و اراذل و اوباشش بوضوح مشاهده کرد . امسال انگار سال سنت شکنی است . هر سال در ایام شاهد پخش صحنه های به یادگار مانده از تظاهرات مردم و برخوردهایشان با نیروهای نظامی و امنیتی رژیم سابق بودیم اما امسال انگار نه انگار ! ظاهراٌ این صحنه ها هم به محاق سانسورگرفتار شده اند . از اینها گذشته باید از هم اکنون به فکر طرحی نو باشیم تا این بار نیز دشمن سرتاپا مسلح را به بهترین وجه شگفت زده و منفعل کنیم . نمی دانم پیامها و دستورالعملهای روزانه آقای محسن سازگارا را چند درصد مردم ایران می بینند و به آن دسترسی دارند ، ولی آنچه تاکنون می توان از صحبت های ایشان و وب سایت های مختلف برداشت کرد این است که قرار است مردم ( نه مزدوران و جیره خوران رژیم ) روز بیست و دو بهمن در همان مسیرهای اعلام شده از جانب رژیم ، اقدام به راهپیمایی و اعلام اعتراض کنند و بقول خودمان راهپیمایی بیست و دو بهمن را هم سبز و باصطلاح مصادره به مطلوب کنند . در اینجا یک نکته کوچک به ذهن من می رسد که بهانه این نوشتار است و آن هم اینکه : در نبود رسانه ای فراگیر و هماهنگی قبلی احتمال دارد که سبزها بصورت ناخواسته در کنار جمعی از مزدوران و طرفداران دیکتاتور ( بقولی همان 8 درصد معروف ) قرارگیرند و با توجه به سابقه بد این جماعت ، احتمال برخوردهای مردمی افزایش یابد ، ضمن آنکه اگر تضییقات امنیتی و محدودیتهای نظامی-انتظامی ، اجازه ی پوشیدن یا آوردن هیچ گونه نشان یا سمبل سبزرنگ را به مردم ندهند ( این را بگذارید به حساب سوء استفاده رژیم از نجابت و عدم خشونت جنبش سبز ) براحتی امکان تبلیغات رسانه ای وسیعی - مثلاٌ فیلمبرداری هوایی از راهپیمایی و مصادره کردن آن به حساب حمایت از رژیم دیکتاتوری - برای حکومت فراهم نموده و تا حدودی اسباب ناامیدی گردد . امیدوارم بتوانیم با هم اندیشی بهترین روش را برای چگونگی حرکت اعتراضی روز بیست و دوم بهمن پیدا کرده تا درسلامت کامل بهترین و قویترین ضربه ( شاید هم ضربه نهایی ) را بر پیکر رژیم منحوس دیکتاتوری جمهوری اسلامی وارد کنیم .
به امید آن روز
زنده باد آزادی
پاینده باد ایران

Sunday, January 17, 2010

بهترین تعریفی که میتوان از جنبش سبز ارائه داد

در شماره 1098 روزنامه اینترنتی " روزآنلاین " روز یکشنبه بیست و هفتم دیماه ، متن مصاحبه ای با آقای دکتر عباس میلانی ، مدیرگروه مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد و از اندیشمندان سرشناس ایرانی، در مورد جنبش سبز چاپ شده است که همزمان با دعوت از همه دوستان به خواندن این مصاحبه ، لازم میدانم به سهم خودم نگاه عالمانه و حرفه ای این مرد بزرگ را ستایش کنم واعتراف کنم که بهترین ، کوتاهترین و کاملترین تعریفی که از جنبش سبز تاکنون دیده ام در یک جمله کوتاه از دکتر میلانی صادر شده است . آنجا که ایشان میگویند : "مردم ایران در جریان جنبش سبز مطالبات یکصد ساله دموکراتیک خود را در قالب سه کلمه خلاصه کرده اند: رای من کو."
زنده باد آزادی
پاینده باد ایران
ضمناٌ متن این مصاحبه را که توسط سرکار خانم نوشابه امیری انجام شده است برای آن دسته از دوستانی که به هر دلیل به سایت روزآنلاین دسترسی ندارند را عیناٌ در اینجا می آورم :

آقای دکتر؛جنبش سبز درآغاز با شعار «رای من کو» آغاز کرد و در کوتاه مدت به شعار «مرگ بردیکتاتور» رسید. تحلیل شما در مورد این تغییر چیست؟

ریشه اصلی این تغییر، به خلف وعده روحانیت بر می گردد. این خلف وعده به وقتی بر می گردد که حرکت انقلاب آغاز شد؛ یعنی در یک سال آخر حکومت شاه. در آن دوران آیت الله خمینی ، و دیگر روحانیون به تبعیت از ایشان، یک حرف واحد را تکرار کردند و آن اینکه این حرکت دمکراتیک است. ایشان گفتند من که رهبر جنبش هستم بعد از بازگشت به ایران، به قم می روم و نمی گذارم حتی یک آخوند هم سرکاربیاید. حرف های دیگری هم زدند از جمله اینکه به زنان اجازه می دهیم طبق قانون فعالیت کنند،کسی به آنها زور نخواهد گفت،کسی حق شان را ضایع نخواهد کرد... این بیاناتی است که آیت الله خمینی در سال 56 در ملا عام مطرح می کرد و همین چند هفته اخیر هم اخبارش در آمده است که همین حرف هایی را که خودشان در پاریس به امریکایی ها می گفتند،نمایندگان شان در تهران هم به نمایندگان آمریکا می گفتند؛می گفتند ما می خواهیم یک جریان دموکراتیک در ایران درست کنیم؛ قصد حکومت نداریم و ... ولی وقتی سرکار آمدند، هنگامی که ضعف تشکل های دموکراتیک را دیدند، وقتی جنگ ایران وعراق اتفاق افتاد.... تصمیم گرفتند برنامه حداکثری خود را که همواره در ذهن آیت الله خمینی بود اجرا کنند.یعنی حکومت ولایت فقیه؛و این یعنی دقیقا نفی قراردادی که درروزهای قبل از انقلاب با مردم بسته بودند. حالا بعد از 30 سال مردم در پاسخ به این موضع، یک انقلاب دموکراتیک کرده اند و تا زمانی که به شرایطی دمکراتیک نرسند، به گمان من سکوت و آرامش به جامعه برنخواهد گشت...

البته این واقعیت هم هست که از دوران آیت الله خمینی تا آقای خامنه ای، تحولات چشمگیری در کشور روی داده. مهم ترینش اینکه بحث ولایت فقیه به ولایت مطلقه فقیه تبدیل شده و امروز گاه تفاسیری از این نظریه می کنند که با چیزی که آیت الله خمینی گفتنددر تناقض است...

حرف شما کاملا درست است،علت هم این است که اولا آقای خامنه ای، هیچکدام از صلاحیت هایی را که آیت الله خمینی داشتند،ندارند.آقای خمینی،آیت الله بودند.درست است که در آن زمان آیت الله های سابقه دارتر از ایشان زیاد بودند، آیت الله خویی بود، آیت الله شریعتمداری بود، آیت الله گلپایگانی بود... اینها همه ازلحاظ مرتبت آیت اللهی اعلم بودند، ولی آیت الله خمینی هم آیت الله بود . حالا بعضی ها گفته اند که ایشان آیت الله نبود ولی تمام شواهد نشان می دهد که آیت الله بود. در برابر، آقای خامنه ای، آیت الله نبود. به همین دلیل نه تنها قانون اساسی را عوض کردند که ایشان بتواند حکومت کند، بلکه به تدریج دارند نظام آیت اللهی را هم عوض می کنند. وقتی یک عده کوچکی در یک جلسه عام، رای عمومی می دهند که از این به بعد فلان کس آیت الله است، این برخلاف سنت رایج است. وقتی به منزل آیت الله شریعتمداری حمله و سعی می کنند او را خلع لباس کنند، وقتی تلاش می کنند همین بلا را بر سرآیت الله صانعی بیاورند، یعنی دارند کارهایی می کنند که نه فقط هیچ مستبدی در دنیا برای حفظ حکومت خودنکرده، بلکه تیشه به ریشه دستگاه روحانیت می زنند..روحانیون اگر توانستند استقلال خود را حفظ کنند، برای این بود که خودشان ناظر خودشان بودند و به دولت اجازه حضور و دخالت نمی دادند. اما حالا دولت در کارهای اینها دخالت می کند. تفاوت عمده دیگر این است که آیت الله خمینی،بسیار مصر بود که جلوی نفوذ سپاه رابگیرد و گرفت.یکی از اهداف بیانیه سیاسی ـ آخرین اعلامیه به عنوان وصیت نامه سیاسی ـ آیت الله خمینی هم این بود که سپاه نباید در سیاست دخالت کند،اما آقای خامنه ای، چون نه در حوزه پایگاهی دارد نه در جامعه، از یک طرف تعدادی آخوند درباری در قم و درتهران را در اطراف خود جمع می کند و آنها به او لقب آیت اللهی می دهندو از طرف دیگربرای اینکه بتواند جامعه را کنترل کند ،هر روز امتیاز بیشتری به سپاه می دهد؛آنها را واردسیاست می کند،وارد اقتصاد می کند،به طوریکه امروز به نظر می رسد شیرازه امور حتی از دست خوداو هم خارج شده....

البته موضوع مصاحبه ما جنبش سبزست ولی حالا که بحث به اینجا رسیدبگذارید یک پرانتز باز کنم.گفته می شود این گروهی که امروز برسرکار است ـ یعنی ترکیب نظامی، آخوند، موتلفه ... ـ در واقع به یک معنایی از تفکر آقای خمینی هم انتقام گیری می کند. به عبارت دیگر یک اسلام ارتجاعی فرصتی پیدا کرده تا انتقامش را از اسلام آقای خمینی که وجوه مدرن تری داشت،بگیرد. در این مورد چه فکر می کنید؟

نه؛من اینطور فکر نمی کنم. ببینید از یک طرف بحث این است که ما شواهدی می بینیم مبنی بر اینکه تمام خشونت های عمده ده ساله اول انقلاب به دستور خود آیت الله خمینی صورت گرفته؛خشونتی که علیه ارتشیان شد وقتی ماجرای نوژه را فهمیدند،یاخشونتی که علیه مجاهدین شد،خشونتی که علیه توده ای ها شد، خشونتی که همان اوایل انقلاب،علیه سلطنت طلبان شد ....در همه اینها دستور اصلی از طرف خودایشان صادر شده بود.آقای خلخالی به صراحت گفته است« من یک نفررا هم بدون اجازه آقا نکشتم». ولی از طرف دیگر این بحث درست است که آیت الله خمینی نوعی ساده زیستی داشت که او را به مردم نزدیک می کرد. هم خودش و هم اطرافیانش. او واقعا ساده زیست و ساده هم مرد.حتی بدترین دشمنانش هم به او نسبت نادرستی مالی ندادند در حالیکه در اوضاع و احوال کنونی،هیچ کسی نیست که از این شبهه برکنار باشد. ولی این بحث طولانیست و بحث در مورد جنبش سبزست. شما اتفاقا اگر به تاریخ 30 ساله اخیر نگاه کنید،متوجه می شوید که مطالبات دموکراتیک مردم ایران در در هر مقطعی به شکلی درآمده است؛یک زمانی به صورت خواست های لیبرالی ـ به قول خودشان در آن زمان ـ درآمد،ولی آن راسرکوب کردند.. یک زمانی هم به شکل جنبش آقای خاتمی درآمد. در واقع جنبش سبز،مرحله تکامل یافته ای از همان حرکتی است که در این 30 سال، سعی کرده حق مردم را بگیرد.حقی که مردم در طلبش، رژیم شاه را انداختند. حقی که مردم در طلبش،قاجار را انداختند.این ادامه یک حرکت صد ساله است..

بر این اساس اگر خواست های جنبش سبزرا فرمول بندی کنیم،این خواست یا خواست ها چه هستند؟

خواست جنبش سبز، خیلی ساده است؛همین که می گویند «رای من کو».به نظر من تمام خواست دموکراتیک صد ساله اخیر ایران در همین سه کلمه خلاصه می شود:«رای من کو». در این شعار این مستتر است که ملاک رای من است؛که اگر قرارست حکومتی باشد،باید مبتنی بر رای مردم باشد؛ در این شعار این خواست مستتر است که قوانین مملکت باید مستظهر به رای مردم باشد.«رای من کو»روی دیگر سکه تئوری روسو در مورد جامعه متجدد است. «رای من کو»روی دیگرش، تئوری قرار داد اجتماعی است و تئوری قرارداد اجتماعی، درست در نقطه مقابل تئوری ولایت فقیه قرار دارد.ولایت فقیه می گوید مشروعیت از خدا می آید، حقیقت مطلق است، یک نفر این حقیقت را صاحب می شود، آن یک نفررا هم، به قول اقایان، کسی انتخاب نمی کند،کشف می کنند.اما تئوری دموکراسی و تئوری قرار داد اجتماعی، خلاف این رامی گوید.درتئوری قرار داد اجتماعی،هیج کسی حق حکومت بر مردم ندارد،هیچ کسی بر مردم ولایت ندارد. مردم خودشان، ولی خودشان هستند و اگر قرارست دولتی سرکار باشد، اگر قرارست قانونی ناظر برروابط جامعه باشد،باید مستظهربه رای مردم باشد...

به این ترتیب اگر شعار «رای من کو» جوابش را بگیرد،خود به خودمتضمن «مرگ بردیکتاتوری » هم هست .

کاملا؛یعنی این موضوع در آن مستتر است . دیکتاتور در هر لباسی باشد، چه لباس سلطنت، چه لباس نظامی،چه لباس آخوندی، چه لباس پاپ، چه در لباس حزب کمونیست،رای مردم را به رسمیت نمی شناسد.اگر هم در قرن بیستم و بیست و یکم برخی از اینان مجبورشده اند انتخابات برگزار کنند، رای مردم را غیرمستقیم کرده و نگذاشته اند مردم به کاندیداهای خودشان رای بدهند؛ مردم باید به کاندیداهای رژیم رای بدهند.نظارت استصوابی، دقیقا همان نظارت حزب کمونیست برفرایند انتخابات است.یعنی چون در قرن بیستم نمی شود مانع رای دادن مردم شد،به آنها حق رای می دهند ولی آن راتبدیل به یک پوسته ظاهری میان تهی می کنند.مردم را ناچارمی کنند به کاندیداهای آنها رای بدهند.با این حال هم حاضر نیستند رای مردم را بپذیرند.یعنی حتی وقتی این انتخابات به غایت مخدوش را انجام می دهند وآقای موسوی می برد،حاضر نیستند برد او را بپذیرند؛همان طور که 12 سال پیش، وقتی آقای خاتمی برد،رای او را تحمل نکردند و دیدید که چه بلاهایی سر او آوردند. با استفاده از شورای نگهبان،نگذاشتند رای مردم اعمال شود.به همین دلیل «رای من کو»،بیانگر همان خواست صد ساله دموکراتیک ایران است و خواست خیلی ساده ای هم است:من می خواهم خودم برای آینده خودم تصمیم بگیرم .کسی به عنوان دولت، حق ندارد در اینکه من چه می خوانم، به چه کسی رای می دهم، چه میخورم، چه می خوانم،مذهبم چیست ...دخالت کند.اینها مسائل من است و اگر توی دولت می خواهی در اداره جامعه ـ نه در ولایت جامعه ـ کمک کنی، زمانی مشروعیت داری که رای من را داشته باشی...

خب این یک خواست مدرن است؛معنای دیگری که می شود در این خواست مدرن پیدا کرد،جدایی دین از حکومت نیست؟

بدون شک.ما وقتی می گوییم «رای من کو»یعنی این اصل را پذیرفته ایم که اگر قرارست رای ما مساوی باشد، نمی توانیم مذهب را وارد سیاست کنیم. در اسلام زن و مرد حقی برابر ندارند. یهودی با مسلمان یکی نیست، بهایی حق شهروندی ندارد ـ آیت الله منتظری اخیرا این موضوع را مطرح کرد ـ خب با این اصول غیردموکراتیک که نمی توان جامعه ای دموکراتیک داشت.اما دربحث جدایی دین از سیاست، کوشیده اند یک دروغ تاریخی به مردم ایران بقبولانند و آن اینکه اگر دین را از سیاست جدا کنیم،دین تان را از دست می دهید. این حرف کذب مطلق و بهترین مصداقش جامعه امریکای امروز است. در این جامعه 97 درصد مردم معتقد به خداهستند،در امریکای امروزی، بالاترین درصد مردم، نسبت به یک کشور صنعتی، مذهبی عملگراهستند؛ 40 درصد مردم در پای بندی به اعتقادات شان مساوی حزب اللهی ها هستند، 25 در صد مردم فکر می کنند حضرت مسیح در دوران زندگی شخصی آنها بر می گردد؛40در صد مردم فکر می کنندملائکه وجود دارند و در زندگی شخصی شان تاثیر می گذارند،با این حال دین را از سیاست جدا کرده اند .اصلا این جامعه را «پیوریتن» ها ساختند.یعنی حزب اللهی های مسیحی چند صد سال پیش، ولی آنها آنقدر عقل داشتند که بگوینداگر می خواهیم در یک جامعه سالم زندگی کنیم ،باید دین را از سیاست جدا کنیم.با این کار،دین به عرصه خصوصی می رود. یعنی همه تفاوت جامعه دموکراتیک با جامعه استبدادی و تفاوت جامعه مدرن با جامعه قرون وسطایی دقیقا در این است که درجامعه مدرن دین هست ولی به عرصه خصوصی تعلق دارد.

دکتر سروش، برجسته ترین چهره نواندیشی دینی هم اخیرا به صراحت گفته اند که طرفدار سکولاریسم سیاسی هستند...

نظریات آقای سروش در حال تحول است وهر روز هم به آنچه ما به عنوان تئوری دموکراسی می شناسیم، نزدیک تر می شود. وقتی ایشان چند سال پیش به استانفورد آمدند، کماکان گمان داشتند چیزی به نام دموکراسی اسلامی وجود دارد که با نقد شدیدهمکاران دانشگاهی ما هم رو به رو شد.اما الان دیگر به این نظرباور ندارند. من فکر می کنم الان نظر ایشان دقیقا این است که دین باید به عرصه خصوصی برود؛ علاوه بر آن بایست در مورد دین در عرصه عمومی هم بحث کرد .وقتی آیت الله صانعی فتوا می دهد که اگر کسی براساس عقل و استدلال مذهبش را ترک کند،کافر حربی نیست و خونش حلال نیست، این یعنی تلاش برای به عرصه خصوصی بردن مذهب.یعنی او دقیقا می گوید دولت حق دخالت در مذهب مردم را ندارد.

به این ترتیب می توان گفت چه نیروهایی که طرفدار دین اند و چه نیروهایی که ضددین اند، همه در جنبش سبز جای دارند؟

بله حتما؛ در جنبش دموکراتیک مردم ایران همه جا دارند. این البته حتما به معنای این نیست که جنبش سبز، ضد دین است .می دانم اگر این مصاحبه پخش بشود همین یک جمله را از حرف های شما یا از حرف های من در می آورند و سعی می کنند بگویند جنبش سبز، جنبش غیردینی هاست؛اما چنین نیست.تنها تعریف جنبش سبز به گمان من این است که این جنبش از آن همه کسانی است که می گویند «رای من کو».اگر شما این حق رای را داشته باشید،هر کسی در جامعه ایران این حق را دارد؛ بی دین هم باشد،حق رای دارد.

یعنی جنبشی است که طیف های مختلفی در آن حضور دارند..

حتما

و برای یک خواست دموکراتیک مبارزه می کنند.

دقیقا. این پدیده هم پدیده تازه ای هم نیست ودر دوران انقلاب مشروطیت اتفاق افتاد؛این پدیده ای است که در دوران مصدق اتفاق افتاد؛ مگر در دوران انقلاب،خود این آقایان با نیروهای چپ متحد نشدند؟ مگر با جبهه ملی متحد نشدند؟ مگر در حکومتی که الان به آقایان رسیده،آیت الله خمینی در آغاز نهضت آزادی را سرکار نیاورد؟ مگر در آن حکومت مرحوم فروهر وزیر نبود؟سنجابی وزیر نبود؟ خاطرات اقای رفسنجانی را بخوانید؛ تا زمانی که می توانستند از اینها استفاده کنند،حاضربودند با کیانوری هم ملاقات کنند؛ وقتی برایشان استفاده نداشت آنها را درب و داغان کردند. پریروز داشتم خاطرات آقای به آذین را می خواندم. شرم آورست که با یک مرد 70 ساله چنین کرده اند.مردی که تنها گناهش این است که فکرش با اینها متفاوت است .یک مرد بیسوادی به نام حاجی به عنوان تنبیه او را وادار می کند که 4 ساعت مستراح بشوید ...این همان به آذینی بود که قبل از انقلاب همه سعی شان را می کردندکه از او بیانیه بگیرند که بگویند جنبش وسیع است....بله؛در هر مقطعی، جنبش دموکراتیک ایران برای هر کسی که خواسته قواعد یک جامعه دموکراتیک را بپذیرد، جا داشته و در آینده هم جا خواهد داشت....

اخیرا 5 نفر اتاق فکر تشکیل داده اند؛به نظر شما در جنبش سبز می تواند اتاق فکری تشکیل شود که فقط یک تفکررا پیش ببرد؟

من فکر می کنم این صحبتی که اقای مهاجرانی کردند هم با واقعیت جنبش سازگاری ندارد و هم نوعی تصدی ولایتی است که شایسته این جنبش نیست.جنبش سبز یک اتاق فکر ندارد، هر انسانی که در جنبش سبزست، خودش یک اتاق فکر است.تشکیل اتاق فکر به عنوان رهبری،حرکتی است که دقیقا تتمه فکر ولایت فقیه است. مردم ولایت فقیه نمی خواهند . جنبش سبز همان قدر به آقای مهاجرانی تعلق دارد که به آن دانشجویی که در تهران مبارزه می کند و اعتقادی هم به اعتقادات آقای مهاجرانی ندارد.لذا به نظر من اعلامیه این 5 نفر دقیقا در جهت مخالف خواست های جنبش سبز است.اصلا چرا وقتی آقای موسوی که در ایران است، در زیر ضرب دائم این رژیم است و به او فشار می آورند که ....بیایید بقیه مردم و غیرمذهبیون را از جنبش سبز طرد کنید و بگویید اینها از ما نیستند،موسوی در نهایت شجاعت و درایت و به نظر من پای بندی به اصول دمکراتیک، حاضر نمی شود این کار را بکند، بعد شما در لندن و امریکا 5 نفر همفکر پیدا می کنید و حتی دوستان دیگرتان که برایشان مقاله می نویسید و با آنها مصاحبه می کنید،چون فکرشان متفاوت است،در اتاق تان دیده نمی شوند؟این اتاق سازی ها در عمل خلاف مسیرجنبش سبز است.

و اما برسیم به این واقعیت که مذاکره در سیاست یک امر بدیهی است. یک روزی باید با همین گردانندگان به مذاکره نشست،حقی را گرفت و لابد یک جاهایی هم عقب نشینی کرد. این مذاکره از دید شما مشروع است؟باید انجام شود؟

تردیدی نیست که باید بشود. همین آقایان که امروز در حکومت هستند،بر اساس اخباری که درآمده، از اواخر اکتبر 1978داشتند باسفارت انگلیس مذاکره می کردند؛با سفارت امریکا مذاکره می کردند؛با ارتش ایران مذاکره می کردند؛همه این اسناد هم درآمده.باید هم مذاکره می کردند.اگر اینها با ارتش مذاکره نمی کردند، ارتش اعلام بیطرفی نمی کرد. 4 هفته قبل از اعلام بیطرفی ارتش، اینها داشتند با تیسمار مقدم در این مورد مذاکره می کردند.تقریبا بلااستثنا در تمام جنبش های دموکراتیک مذاکره بوده است؛مذاکره هم بخصوص وقتی صورت می گیرد که رژیم به این نتیجه می رسد که ادامه سرکوب ممکن نیست .ما الان داریم به این مرحله می رسیم..اینها از هر وسیله ای که داشتندعلیه جنبش سبز استفاده کردند. دادگاه نمایشی مسکویی برگزارکردند،کارآیی نداشت.کشتند،کارآیی نداشت.کهریزک راه انداختند،تهدید کردند که شمارا محارب می شناسیم، هیچکدام کارآیی نداشته است.ناچارند مذاکره بکنند؛ برای همین هم هست که می بینیم از یک هفته پیش در تلویزیون بین طرفداران محافظه کار جنبش سبزو تیپ هایی مثل شریعتمداری ـ که فکر می کند با قبیله کورها طرف است ـ مناظره گذاشته اند. او یک تکه از روزنامه را درمی آوردکه ماروز قبلش نوشتیم می خواهد اغتشاش بشود. خب؛ واضح است. شما روز قبل می دانستید که می خواهید انتخابات را بدزدید،پس می دانستید که مردم واکنش نشان می دهند .اصلا ده روز قبل از اینکه کیهان بگوید،آقای رفسنجانی گفته بود اگر در انتخابات تقلب شود،این آتشفشان منفحر خواهد شد. اما به هر حال این مناظره ها نشان دهنده این است که سیاست سرکوب به انتها رسیده ودرچنین شرایطی،مذاکره نه تنها مشروع، بلکه لازم است. و اینکه آیا این مذاکره به نفع حرکت سبز است یا نه، درمضمون مذاکره است نه در نفس مذاکره.به هر حال این حرکت به نظر من اجتناب ناپذیرست.

استنباط من از حرف شما این است که فکر می کنید جنبش سبز دارد به اهدافش نزدیک می شود؛ رگه های پیروزی را می بینید؛اینطورست؟

بدون شک. وقتی خیلی از آقایان توصیه می کنند که باید مذاکره کرد؛ وقتی آقای رضایی می گوید باید مذاکره کرد؛ وقتی حتی کسی مثل عسگراولادی می گوید شاید مذاکره بهتر باشد؛ وقتی آیت الله های درباری خودشان می گویند همه مردم را نمی شود نوکر امریکا دانست؛وقتی در تلویزیون خودشان می گوینددو میلیون نفری که به خیابان آمدند،همه شان از امریکا و انگلیس دستور نمی گیرند..[واقعا این تفکر ولایت فقیهی است که فکر می کند دو میلیون نفر فریب امریکا و انگلیس،استانفورد و صدای امریکا و روزانلاین را می خورند که به خیابان می آیند ]یعنی مردم ایران نشان داده اند که این وضع را نمی خواهند؛یعنی عاقل اند وخودشان می توانند در مورد خودشان تصمیم بگیرند. برای همین است که صد سال مبارزه دموکراتیک را در سه کلمه خلاصه کرده اند:«رای من کو؟»